تبلیغات
وب‌نوشت دنج - مطالب مصرع سوم
جمعه 8 اردیبهشت 1385  04:04 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385 08:05 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

پیشكش به: محمد كمیجانی

«خطا»

تو رفتی و منِ بیمار را رها كردی

بدان كه تا به همیشه،‌به من جفا كردی

نشستی و لبِ لبخند بر لبانت بود

برای مردنِ من شایدم دعا كردی

چرا به من تو نگفتی كه می‌روی آخر؟

همان دمی كه تو اول مرا صدا كردی

خیالِ من، كه نشینی كنار و در برِ من ...

چه خوب در حقِ من، بهترین، وفا كردی

سبو شكست و دلم در مسیر مبهم گشت

تو رو به سوی مسیری به جز خدا كردی

چه گرم بود حضورت میان انگشتان

تو دست گرمِ خودت را ز من جدا كردی

اگر چه وقت نمانده‌ست و لحظه مرده، ولی

بیا و ناز بگو در حقم خطا كردی

م.سكوت

اردی‌بهشت 85

   


نظرات()   
جمعه 8 اردیبهشت 1385  04:04 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

به گمانم مرگ نزدیك است

این حق است و بر حق است، آری

به گمانم آخرت نزدیك

لای این لحظاتِ دلتنگ است

به گمانم ... آه

سینه‌ام آرامشش در هم

این نفس‌ها را خیالی نیست

به گمانم، آن خدا

در این گذرها نیست ...

 

***

حس آرامم به هم خورده‌ست

هودجی گشته‌ست در راه و مسیری گنگ و ناهموار

كنجِ دنجِ من گمانم چند روزی هست

                                              دلتنگ است ...

 

م.سكوت

7/2/85

   


نظرات()   
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385  09:04 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

و مُرد، آنكه تنم در برابرش خم شد

و رفت و جای نبودش بهانه‌ی غم شد

 

و بازگشت و نگاهی به یار خود انداخت

عبور كرد نگاهش، حضور او كم شد

 

دوباره تشنه لبم، باید از عطش رد شد

و آب داخل لیوان برای من سم شد

 

و خنده می‌كنم اینجا میان گریه و  ... آه

و پلك‌های دو چشمم به لحظه‌ای نم شد

 

حقیقتی است نبودن ـ و گریه كردم من ـ

صدای نازك من بعد هق هقم بم شد

 

م.سكوت

فروردین 85

 

پی نوشت: باید بازم رو این شعر کار کنم. ولی شما فعلا این رو بخونید تا ....

   


نظرات()   
سه شنبه 5 اردیبهشت 1385  01:04 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385 09:04 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

تو را با غیر می بینم، صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

 

نشستم باده خوردم، خون گرستم، کنجی افتادم

تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید

 

توانم وصف مرگِ جور و صد دشوارتر زآن، لیک

چه گویم جور هجرت، چون به گفتن در نمی آید

 

چه سود از شرحِ این دیوانگی ها، بی قراری ها؟

تو مه بی مهری و حرف منت باور نمی آید

 

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور، ای زلف

که این دیوانه گر عاقل شود دیگر نمی آید

 

دلم از دوریت خون شد، بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید؟ ...

 

مهدی اخوان ثالث(م.امید)

مشهد ـ دی 1325

 

   


نظرات()   
پنجشنبه 31 فروردین 1385  09:04 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

یک لحظه ماند، واله و شیدای برایِ من

آن کس که بود در همه عمرم خدایِ من

 

گم گشت خط نگاهم به سمت او

مبهوت گشت پشت نگاهش نگاهِ من

 

بیمار گونه در پی آن بی کسی، بسی

ساکن نگاه می کند آن جا، شِفایِ من

 

دیباچه ای ز خاطرات من آن جا ز راه ماند

او مانده است یکه و تنها سِوایِ من

 

نور غروب، اشک دو چشمان من روان

می لرزد این همه نای و نوای من

 

آرام ... آه ... یک قدمی سوی من ... خدا !

دستم ... تکان ... روی زمین ... این قبای من

 

م.سکوت

29/1/85

 

پی نوشت : و مُرد، آن که تنم در برابرش خَم شد ...

   


نظرات()   
یکشنبه 27 فروردین 1385  05:04 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

خدا كند كه برون شی ز فكر و  افكارم

همین قدَر كه تو هستی، بدان گنهكارم

 

خدا كند كه بمیری و یا سقط بشوی

و باش تا به همیشه كنار اغیارم

 

هر آن دمی كه نباشی، بدان كه من خوبم

ز رفتنت خبری نیست؟ من دل افگارم

 

هنوز لیلی و مجنون ترانه می خوانند؟

كه دور باد دروغ از تمام اشعارم

 

چه خوب شد كه هنوز بچه‌ای نزائیدی

نشانه‌ای ز تو نبْود كه من نگهدارم

 

هوا و راه تنفس در این جهان به كجاست؟

گمان كنم كه من این‌جا به زیر آوارم

 

بیا و مرحمتی كن، ز یك، دو تا بشویم

رها كن این همه سختی، و من، و افسارم

 

چه ماجرای قشنگی ـ و بغض من تركید ـ

و عشق تو؟ چه دروغی! مده تو آزارم

 

م.سكوت

فروردین 85

   


نظرات()   
چهارشنبه 23 فروردین 1385  04:04 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

شعر سید حسین حسینی را می‌شناسید یا نه، نمی‌دانم. اما این را خوب می‌دانم كه اگر چند قطعه از اشعارش را بخوانید تا به آخر فراموشش نمی‌كنید. می‌توانید امتحان كنید. البته من فقط چند قطعه‌ی كوتاه از اشعارش را گذاشتم. دو بیتی‌هایش را كه غوغا می‌كند، می‌گذارم برای بعد. البته باید یادآوری كنید. چون من حافظه‌ی درست و حسابی‌ای ندارم.

ادامه مطلب...   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد