تبلیغات
وب‌نوشت دنج - مطالب مصرع سوم
دوشنبه 14 فروردین 1385  05:04 ق.ظ    ویرایش: شنبه 19 فروردین 1385 05:04 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

بند ششم، ز اصل چهارم : چموش باش

آرام و نرم، به کناری؟ به جوش باش

این انتهای غربت است و شروع ترانه ها

آماده شو، و در پی بانگ سروش باش

لحظَه تْ فرا رسد که تو با من یکی شوی

تو سرد مشو، و تماما به هوش باش

تاریخ انقضای دلم رو به آخر است ...

فکری به من مکن، و سراپا به گوش باش

اوراق خاطره هایم شمردنی است

چون خط شکن، همه داد و خروش باش

بوی حضور می رسد و بوی تازگی

غره مشو، منتظرِ شُرب و نوش باش

 

م.سکوت

13/1/85

 

   


نظرات()   
دوشنبه 14 فروردین 1385  05:04 ق.ظ    ویرایش: یکشنبه 20 فروردین 1385 09:04 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

اصلا ندانم این به تو مربوط می شود؟

یک لحظه صبر کن، نرو! ... مربوط می شود؟

گیرم که زندگیم به هم ریخته ست باز

کاین عشق های نو به نو ... مربوط می شود؟

تکلیف های ریاضی دوباره ماند

یک جمعِ یک؟ ... و دو؟ ... مربوط می شود؟

درس زبان و لهجه ی "یو اس" ، سلام، های

مشغول درس، با "یِس" و "نو" ... مربوط می شود؟

دفترچه ام پرِ از خط خطی شده ست

یک خاطره ست، من و ... مربوط می شود؟

پسورد خاطره هایم ز یاد رفت

با دست روی سر.... یِهو  ... مربوط می شود؟

سیگار بر لبم، به تو من فکر می کنم

دل گفت رد شو و ... مربوط می شود؟

م.سکوت

13/1/85

 

 

   


نظرات()   
دوشنبه 14 فروردین 1385  05:04 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

راستش شاعری هم حال و هوایی داره، با حال و ملس و مامانی. (خوبه به جای قلبمه سلمبه نوشتن این جوری بنویسم؟)

اصلا بعضی از این شاعرا، هلو هستن. نه! شافتالو. می خوای بپری و یه گاز محکم، جوری که تا دو روز جاش بمونه، از روی گردنشون بگیری. جووووووووون. (دیگه بسه! حالا قلمبه سلمبه)

یعنی از آن روی که از ایشان و شعرشان شادنود شده ای، می خواهی چنین کنی و چون سگان هاری بر گُرده ی این شاعرکان بسواری (سوار شوی) و گازی هر چند گیرا، از ایشان بستانی. در این بعض شعرا، یکی هست که جزء خیل مادیان است و زن. شاعره ای ("شاعره" کلمه ای اشتباه است. "شاعر" درست است.) خوش شعر و "نجمه" نام. "نجمه زارع". (حالا قلمبه سلمبه بسه.)

اگه تونستین همه ی شعرهاش رو بخونین. خیلی با حاله. من که حال کردم. شما رو نیدونم. اگه خواستین تو شعر و شاعری سیر کنید اینجا کلیک کنید.

 راستی معذرت می خوام از خانم شاعر که خط درست و حسابی ندارند این رایانه ها. پیشنهاد می کنم اشعار رو تو word با خط میترا 14 ، بخونین.

ادامه مطلب...   


نظرات()   
یکشنبه 13 فروردین 1385  11:04 ق.ظ    ویرایش: شنبه 19 فروردین 1385 05:04 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

وقتی که نیستی، دل من سنگ می شود

در جستجوی تو، نفسم تنگ می شود

وقتی که نیستی همه ی سادگی شهر

در لحظه ای، به بدی، رنگ می شود

وقتی که تابلوی عکس تو به پاست

در بین اهل حرم، جنگ می شود

وقتی که باغچه ات رو به موت رفت

اجسام خانه همه، چنگ می شود

وقتی مسیر تا به تو را می کنم نظر

پاهای نازک من، لنگ می شود

وقتی که بلبل تو در قفس نخواند

اطراف من همه از بنگ می شود

وقتی که نامه های تو را می کنم ورق

یعنی نمرده ای و دلم تنگ می شود

 

م.سکوت

12/1/84 ـ ساعت 23

 

   


نظرات()   
چهارشنبه 9 فروردین 1385  07:03 ق.ظ    ویرایش: شنبه 19 فروردین 1385 05:04 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

تو را از دور می بینم، نفس حبس است در سینه                              

دلم آشوبِ آشوب است از ایام دیرینه

تو دست افشان و پا کوبان، به هم ریزی سکوتم را

دلم را می بری آرام، چون روزان پارینه

من اینجا می تپم، چشمان من خون است                                                              

خودم را در تو می بینم، بسان آب و آیینه 

لباس مخملینت را به طنازی برون کردی                                                              

لبم را خوب آغشتی، به لب های سفالینه

میان خنده گرییدم، ز شوق دیدنت مهتاب                                                               

تو دست رد زدی امشب، به ایام پر از کینه

بیابان گرد بودم پیش از این، ای باد نوروزی                                                            

هنوزم بکر مانده ای، چو الماس پر از پینه

سبک سر گشته ام انگار، من دیوانه ام گویا                                                             

که با خود حرف ها کردم، درون قابِ آیینه

من امشب آشتی کردم، به نفسم، با خودم، با خویش                                   

دلم آرام بگرفته ست، در ابعاد آدینه

 

م.سکوت

چهارشنبه ـ 9/1/85

   


نظرات()   
سه شنبه 8 فروردین 1385  12:03 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

حرف مردن نیست

روز هم شب می شود گاهی

بر مزار روز باید رفت

دیده بانی کردن لحظات رویایی.

 

شب درون روز می خسبد

ـ روز هم نیز اندرون شب ـ

یک زمستان پیشِ روی مهر

بعد هر فریاد موسایی.

 

خواب اندر کرنش ماهوت

مردگان بر سایه ها آرام

نجم ها چشمک زنان، رقصان

چرخش از جنس همورابی.

 

پاسبان شب، گُلِ خار است

ـ گل، نه خار

  خار، نه گل

ـ مور!!!

  حرف این اصلاح در کَلمَت

  در کلاس درس املایی.

 

آری آری

پاسبان شب، گل خار است

ـ نقش یک عقرب به روی مار ـ

روزهایی جنس شب گونه

پاسبان روز، شب گونه

لحظه های خاص ظلمانی.

 

نازک آرای تنِ مخمل

زیر سر انگشت یک کودک

خواب یک بازی دیرینه

جنسش از فردا و آدینه

پادشاهی خوب و نورانی.

 

یادت آید باز ای مبهوت:

"شب درون روز خسبیده ست

روز هم نیز اندرون شب"

این برای آب و آیینه

معبری فردوس گون، گینه

در مسیری ناب و نیمایی.

 

م.سکوت

یک شنبه

21/12/84

   


نظرات()   
سه شنبه 8 فروردین 1385  11:03 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

یک شام و ماه

یک قرص کامل از رخ محبوبِ من، به بام

در دشت لوت

این جا ستاره را به نظاره نشسته ام.

 

 

یک ماهِ حور

در وسطِ آسمان لوت

یک آستین ستاره به بر، در عبور شام

چون کودکان

ساکن و گیرا نشسته ام.

 

 

یک ابر عشق

در پس یک آزمونِ سخت

                         [ـ در پس یک آسمان نگاه ـ

باران دیدگان منِ خسته از گناه

و این جا میانه گشتن و خاموشی صنم

....

من خسته خسته در پی معشوق مانده ام.

 

 

ظلمت درون ظلمت افسانگی، فرود

سر در جبین بکردم و تنهایْ چون خدایْ

آرامیِ غریبِ خودم را، یکی دگر

مردود کرده ام.

 

 

بعد از کمی گرستن و بعد از کمی سکوت

سر از جبین کوته خود، سوی آسمان

ـ پنداره کیْ رخ محبوب آمده ست ـ

آرام برده ام.

 

 

باری دگر فسانه به پایان رسیده است

من مانده ام در این همه افسانه ها، غریب

خورشید سوی دگر رخ نموده است

من عکس خویش به ماهی نموده ام.

 

 

م.سکوت

اسفند 84

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد