یک به یک یا قامتی دژگون، سایه ها را می سرائیدند مردمانی جنسشان معبد، راه ها را می خرامیدند نسلی از جنس گل و مهتاب، رستم و سهراب گون، فرهاد رسمشان مجنون شدن، رقصان، باده ها را می شکانیدند سال هایی پیش می گفتند، بنده زاد یک وجود هستیم هم چنان که نسل یک خورشید، در کنارش می خروشیدند یادگار بدر و خیبرها، ناله هاشان ناله بود و خوب ناقه ی صالح شدن را نیز، از برایم می نمائیدند از برایم هیچ آسان نیست، دیر و زود از خانه باید رفت کانچنان که شاهدان، آزاد، سینه ها را می سپاریدند دم به دم از او بگو ای دوست، قطره های اشک جاری شد یادم آید شاهدان شعر، قلب من را می تکانیدند من برایم وصف کردن نیست، لحظه ها را باید از او خواست ساکت و گیرا شوم، چون دیر، شاهدان را می کُشانیدند م.سکوت شنبه ـ 20/12/84 7:45 صبح
این هم به مناسبت عید. پاییز و زمستان رو با "ماث" بودیم؛ بهار رو هم با اونیم. شاید یه ذره زود باشه. اما چون ممکنه بعضی ها بخوان برن سفر، زود تر گذاشتمش. از الآن موندم برای تابستون کدوم شعر اخوان رو بذارم!!! عیدآمد عیدآمد و ما خانه ی خودرا نتکاندیم گرد نستردیم و غباری نفشاندیم دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز ازبیدلی او را ز در خانه براندیم هرجا گذری غلغله ی شادی و شور است ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم ماننده ی افسون زدگان ره به حقیقت بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم از نه خم گردون بگذشتند حریفان مسکین من و دل در خم این زاویه ماندیم توفان بتکاند مگر امید که صد بار عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم «مهدی اخوان ثالث »

این یه داستان کوتاهه که چند وقت پیش نوشتمش. البته یه مجموعه داستانه. این اولیشه. نمی دونم چه جوریه. شاید خوشتون بیاد. البته اگه توی ورد بخونید بهتره. خلاصه اگه حال داشتید و خوندیدش، نظر یادتون نره. ممنون.
یک روز بکر در قدم بادی از شمال چونان ستاره های درخشان، درون روز باز از شمال یک واقعه کسوفی نشسته بود. خورشید نبود و ستاره ای یَله در آسمان پاک در لحظه لحظه ی پنهانیِ بزرگ آرام چشمک و چشمان خویش را بر مردمِ نشسته به هر بانه می نمود. *** مردان و بچگکان در درونِ زهد زن ها همه صف در صفان همه در پیش یک وجود در پشت پیر دهکده ی با خدا یکی مُهری به پیش دست بر دل دریا کشیده بود. *** وقتی خدای رفت و همه مردمان ده در پشت یکدگر به سوی خانه می روند خورشید چشمک آخر خموش کرد. و آنجا ستاره ها همه در یک سکوت ناب چشمک زنان خندانه بر رخ خورشید می زدند. همراه ماه زمزمه بر لب، سبو به دست مستان همه طعنه به خورشید می زدند. *** و آنگه میان خدایان ده چمید یک زمزمه سوی آن یک بنای ناب در آسمان چشمان خود به سوی ماه می زدند. ـ مستان همه طعنه به خورشید می زدند ـ *** و آنگه که چشمک اول نمود اوی آن طعنه ها همه در یک ردیف بکر آرام در خموشی دیرین پیش از این خندانه در پی خندانه می روند. *** باز از شمال چشمک زنان آرام و بکر در پس آن خنده های ناب خاموش می شوند. ........ م.سکوت
چُنان فرزانگانِ گوژپشتِ آتشین پیغام و چون دیوانِ بُعد آسا در اندوه سپهر روز، از جنس عبور محض من یک واقعِ واقع برایت نقل خواهم کرد. یک فریاد از جنس حسادت یک عدالت [ خوب یا بد ـ خوب من این داستان را از برایت نقل خواهم کرد. *** شب است و وقت از نیمه گذشته است و جغد از بام یک خانه نظاره می کند هر ناکس و کس را که در این ارتفاعِ پست چون دیوانگان، قصد عبور آتشین دارد. گُذر، کوی یل و مرد است. هر کس را در این جا صد حکایت هاست. اما خوب روشن بود کامشب این گذر یک حادثه در بسترش دارد. ـ رَحِم خونی ست ـ امشب این گذر یک مرگ را در بسترش دارد. *** شب است و نیمه شب وقت سکوتِ محض ... یل دل پر ز غیرت، دل پر از دریا نگاهش عمق یک دریا بنایش ـ چون گذشته ـ رد شدن از عمق این کوچه ست. یلِ ما چند روز پیش پشت یک تجسم از غرور و حیله و نیرنگ و نفرت را ـ به آرامی ـ به روی خاک مالیده ست. مردِ اوّل شهر است. حال امشب همان مردِ پر از تزویر با یک دشنه در آغوش عبور مرد یل سا را نگهبان است. *** حسادت، تخم زرد اولین جنجال تاریخی ـ میان نسل اوّل ـ در سکوت نیمه شب، در قلب تزویر است. حسادت، تخم نفرین است و نابودی؛ حسادت، نردبان واژگونْ خواه است؛ حسادت، راجم ابلیس ملعون است. این جا این حسادت ها برای هر کسی نفرین و ملعون است. *** بیا آرام برخیزیم چون این پهلوان در گذر آرام خوابیده ست. حسادت، چون نخستین بار در هر سینه خوابیده ست. گذر کوی یل و مرد است در یک انتظار مبهمِ آلوده از فریاد عدالت نیست خوب و بد ندارد هم چنان نادیده و مرده ست. عدالت در پسِ عمق حکایت هاست. همان که دشنه ی در قلب آن یل را درون قلب پر نیرنگ آن مردِ پر از تزویر خوابانده ست. *** گذر کوی اقاقی هاست هر کس را در آن جا، صد حکایت هاست. اما خوب روشن نیست آن دشنه برای چند روزِ دیگر این شهر آماده ست؟ ....... م.سکوت 7/12/84
«عبور» لحظه لحظه قطره قطره لحظهها در انتظار یك عبور تابناك از میان شاهراه عاشقی كوچهای در عمق یك فریاد پاك. مست و مستان و خرامان منتظر بر یك عبور یك عبور ناز و نازك در خیالی خام، دور. یك تنفّس، یك تلبّس، یك مُجانس، یك عبور یك به یك در یك عبور ساكت و گیرای جور. كاخ و یك خانه درونش در درونش یك پری بر درش یك شاهزاده منتظر بر آن پری ... داغ و دلدار و نگاه و یك عبور در میان كاخ، امّا، سادگی بر خفته بود. م.سكوت 5 اسفند 84
سیاوش قمیشی خوندهش. به نظرم جالب اومد. «بارون» بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میآره حس می كنم پیش منی وقتی كه بارون می باره بارونو دوست دارم هنوز بدون چتر و سر پناه وقتی كه حرفای دلم جا میگیرن توی یه آه شونه به شونه می رفتیم من و تو، تو جشن بارون حالا تو نیستی و خیسه چشمای من و خیابون بارونو دوست داشتی یه روز تو خلوت پیاده رو حرفهای پاییزی ما مرداد داغ دست تو بارونو دوست داشتی یه روز عزیزهم پرسهی من بیا دوباره پا به پام تو كوچهها قدم بزن
تبلیغات

