94 در زندگیام ز عشق جز نامی ماند؟ از خاطرهی كوچه فقط یادی ماند بر روی درختِ آرزوهای "سكوت" از آن همه میوه، میوهی كالی ماند 95 یك برگه و صد هزار امّا و اگر باعث شده تا خیره بمانم سوی در یك برگه كه روی آن نوشتهست درشت: تو منتظرم باش كه رفتم به سفر 96 من با تو قلیان و زغال و ... دركه درگیر حروف و قیل و قال و ... دركه من خندهكنان، تو شاد و شنگی و خوشی مشغول به عاشقی و حال و ... دركه 97 عمری ز سر هوس به خود بالیدیم از این هوس خویش ضررها دیدیم چشم دل خویش را ز حق پوشاندیم ما میوهی كال زندگی را چیدیم 98 در دام ندیدنت اسیریم هنوز خجلت زدهی ندیدن هستیم هنوز با ندبه و صد دعا تو را میخوانیم اما چه كنم تو را ندیدیم هنوز 99 من از تو خدا مگر كه را خواستهام؟ در زندگیام بگو چه را خواستهام؟ در مجلس روضهی حسین بن علی من، جز غم و اشك و گریه را خواستهام؟ 100 بیروحترین زندگی از آنِ من است دنیای كثیف در پی جانِ من است بااین همه اضطراب و سختی و فشار من مطمئنم خدا نگهبان من است
شعر یا هر چه، محصولات(!) تازهای هستند از دنجنویس! همیشه از این كه مجبور هستم توی وبلاگی كه نمیشه با فونت درست و حسابی توش نوشت، ناراح بودم. اما كاری نمیشه كرد. این دو تا مثلن شعر رو هم اگه كمی به طور واقعی نقدشان كنید، ممنون میشوم. چند روز دیگه هم سفرنامهی طهران ـ زاهدان رو هم مینویسم. ان شاء الله. «شروعِ پایان» باز یك شروع ساده مثل سادگی یك شروع با: "سلام؛ حالتان؟" یا شروع با: "چطوره حال و روزتان؟" "میشناسمت گمان كنم ... چه بود اسمِتان؟" از همین بهانههای ساده میشود شروع قصّهی رفاقت دو دوست قصّهی شروع خنده ـ گریههای ماندنی راه رفتنِ درونِ كوچهباغهای كودكی خاطرات خیسِ بچّگی رو به روی هم نشستن و نگاههای عمقدار دست در درون دست و سینه روی سینههای داغدار ... . . . آه ... انتهای رابطه سخت مثل سادگی! انتهایِ با كلامِ: "در پناهِ حق!" "با امیدِ دیدنِ دو بارهات" یا كلامهای سادهی یواشكی: "بعدِ رفتنت چگونه من ... ؟" "بی تو میتوان مگر ... ؟" میشود تمام ارتباطهای ساده ساده و ... م.سكوت ـ 23/11/85 ـ 18:30 «میوهی محال» از حضورِ شاخهی درخت در تلألوءِ روانِ رود از طلوع یك نوشته تا همین شروع از غروب وحشی یگانگی از همان حضور شیشهای من هنوز حرفهای بیشمار در دلم نشسته است میشود كمی ... میشود دمی ... رو به روی یك نشسته رو به روت حرفهای جاودانه بشنوی؟ ... تو برای خویش زندهای او برای خویشتن بین او و تو منم من برای هیچ و پوچِ ذهنیام، نشستهام من برای وهمِ نآمدهست زندهام من برای ... میوهی محال! من فقط برای توست زندهام ... مثلِ یك نسیم رد شدی مثل خاطرات محو مثل "هر چه را كه بود، باد برد" تو ردیفِ شعرهای نآمده شدی روزها اگر چه بیعبور گریهها اگر چه بیصدا سایبان، اگر چه سدِّ آفتاب هر چه هست و هر چه بود با ندیدنت شروع شد ... م.سكوت ـ 23/11/85 ـ 16:30
بعد از مدتها یك پست نسبتن ادبی: (1) هر روز اسیر بازی تكرارم چون ابر بهار در غمت میبارم یك روز بیا و چهره بنما ای دوست هر چند ندیده هم قبولت دارم (2) آسمان اگر به تاولی درشت روشن است تا تو را به خاطر آورد ـ مدام تا همیشه، لاجورد مانده است سید علی شفیعی (3) بنویس كه عشق آخرم باران است این چتر همیشه بر سرم باران است بگذار كه پاك آبرویم برود بنویس كه دوست دخترم باران است (4) دلم همان دل بیطاقتِ نخستین است كه عشق واشدن زخمهای دیرین است دلم چكیدهی چشمان توست، میدانی عجیب نیست كه همواره سرد و غمگین است درون چشم تو چندیست میزند فریاد سكوت نشكن بغضی كه سخت سنگین است نگاه تو به دلیل دلم مجاب نشد كه پای منطق چشمت هنوز چوبین است گذشت دورهی دینداری و نفهمیدیم كه عشق رسم شریف كدام آیین است دلم به رنگ لبت خو گرفته ... باور كن چه باشی و چه نباشی همیشه خونین است... محمد رضا طاهری
اینها هم از خودم:
87
روزی كه تو را برای خود میخواهد
او فاتحهی عمر مرا میخواند
چاقو بدهید تا خلاصش بکنم
آن خواستگارِ تازه، زن میخواهد!
88
بیمهر مرا به مسخره میگیرد
او آب، درون هاونم میریزد
یك كاسه اسید، زود دستم بدهید
تا عاقبت بزرگیاش را بیند
89
نفرت همهی وجود من را پر كرد
سر تا سر من را به دمی از گُر كرد
من میكشمش، تا دو سه روز دیگر
آن دختركی را كه مرا غمخور كرد
90
ای دخترك رسیده از اوجِ سماء
یك لحظه فقط به دیدن من تو بیا
«هر چند ندیده هم قبولت دارم»
باشد تو نیا، خودم به دیدار میآ ...
91
قرص و اثرات قرص، من را كشته
هر روز، شروع صبح با یك قرصه
من خسته شدم ز هر چه داروی غریب
پیش و پسِ شب، همیشه غصّه، غصّه
92
عاشق شده بودم و نمیفهمیدم
از رد شدنِ با "نه" كمی ترسیدم
گفت او كه به خدمت پدرجان بروم
با رفتن پیش پدرش گُرخیدم
93
با این كلمات معجزه میخواهد
از یك پسر ساده بزِه میخواهد
ـ من عاشقی از سرم هوتوتو شده است ـ
او خون مرا چون آن پشه میخواهد!
آرزودان نویسنده ی ویترین شیشه ای شكست .... این هم دلیلش: «دیگر نمی شود» می خواستم كه با تو باشم و ... دیگر نمی شود م.سكوت ـ اول دی ماه 1385 ـ 21:00 ....
هر كار كرده ام، ولی آخر نمی شود
از صبر هی مگو كه راه حل تمام مصائب است
ای آه، زندگی به صبر كه بهتر نمی شود
من آمدم به سمت تو گفتم كه : "خواهرم ... "
اما به "خواهرم"، غریبه "برادر" نمی شود
در دام لحظه های پر از بی كسی، عزیز
دوری ز دست گرم تو باور نمی شود
من آه می كشم ـ و امیدی به وصل نیست ـ
این آرزوی وصل میسّر نمی شود
و وصف این دو هفته پایتخت نشینی را در غالب ابیاتم بخوانید: «گذشت ... » دو هفته ای که به اندازه ی دو گاه گذشت چه خوب بود، چه خوب ... آه آه آه گذشت چه لحظه های قشنگی در این دو هفته ی مِهر به روی صندلی و زیر نور ماه گذشت جوانی و شرر و شور و حسّ شادابی چه لحظه ها که به خنده، به قاه قاه گذشت چه غصه ها و چه غم ها که ساده، ساده شدند چه کوه ها که بدین زیستن به کاه گذشت در این دو هفته چنان بود قسمتم که زمان به ذکر قدسی ربّ و الٰه الٰه گذشت م.سکوت ـ 23/9/85 ـ 5 صبح و البت یکی از دوستان هم(مسیح) این رفتن و این دو هفته را در غالب تعبیرات شاعرانه بیان کرده اند. البت حق نشرش را نمی دانم محفوظ هست یا نه. اما به حساب ولایتمان می گذارمش. این دو هفته به روایت مسیح: «آب بر آتش» دو هفته است تبِ اشتیاق شعله ور است ز شوق پرزدنی هستی ام چو بال و پر است دو هفته ای که نگاهی برای ما بس بود خیال ماست پس از این که سخت در به در است دو هفته ای که اگر چه پر از فراز و نشیب غبار خاطره ها روی سینه بی خطر است چو دیده را بگشودیم محو شد رویت به خواب می روم از شوق کو پر از نظر است اگر چه آب بر آتش شدی ولی ما را ز آه حسرت ماندن کلام پر شرر است ز روی غمزه به سجاده ی دعا از ما حکایتی کن و بر گو، که باغ بی ثمر است مسیح ـ 23/9/85 ـ 2 بعد از ظهر
خیلی قشنگ نیست. احتیاج به یه ذره چوبكاری هم داره. اما تا داغه میذارمش: «دو ساعت» دو ساعتیست كه درگیر یك غزل شدهام اسیر چهرهی محبوب این محل شدهام دو ساعتیست كه دنبالِ شعر و افسونم برای دلبری از تو كمی دََغَل شدهام دو ساعتیست كه حسّم كمی ترك خوردهست دچار زلزلهای روی دل ـ گسل ـ شدهام دو ساعتیست كه اسم مرا تو میدانی گمان كنم كه برایت كمی مَثَل شدهام دو ساعتیست كه ... ـ گمانم دقیقهای هم نیست ـ میان چشمِ سیاهِ توام كه حل شدهام م.سكوت 1 آبانماه 85 ـ 4:15
نمیتونم شعر بگم. یه چند بیت میگم و دیگه نمیتونم ادامه بدم. برای همین این شعر رو از «نجمه زارع» براتون میذارم تا خالی از عریضه نباشه این قسمت ادبیات: تو نیستی و این در و دیوار هیچوقت...
غیر از تو من به هیچکس انگار هیچوقت...
اینجا دلم برای تو هِی شور میزند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچوقت...
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمیشود، اخبار هیچوقت...
حیفند روزهای جوانی، نمیشوند
این روزها دو مرتبه تکرار هیچوقت
من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بودهام برات سزاوار؟... هیچوقت!
بگذار من شکسته شوم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچوقت...
تبلیغات 
