نمیتونم شعر بگم. یه چند بیت میگم و دیگه نمیتونم ادامه بدم. برای همین این شعر رو از «نجمه زارع» براتون میذارم تا خالی از عریضه نباشه این قسمت ادبیات: تو نیستی و این در و دیوار هیچوقت...
غیر از تو من به هیچکس انگار هیچوقت...
اینجا دلم برای تو هِی شور میزند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچوقت...
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمیشود، اخبار هیچوقت...
حیفند روزهای جوانی، نمیشوند
این روزها دو مرتبه تکرار هیچوقت
من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بودهام برات سزاوار؟... هیچوقت!
بگذار من شکسته شوم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچوقت...
بین بغض و گریهها مرز و فاصله کجاست؟ رعشهها لرزههایِ رویِ دوشِ مردها موجهایِ رنگِ چهرهها لب پریدن از نگاهها مرز و فاصلهست بین بغض و گریهها بین بغض و گریهام غیر از این نشانهها یک نشانه نیز هست: "آهها" م.سکوت – 2/7/85
من آمدم، ولی نشد همین «نشد» بهانه ی دوباره آمدن شدهست! همین کنار تو نبودنم بهانهی دوباره خواستگاری دلم شدهست! من از تو هیچ وقت ... من از تو رفتن تو را نخواستم من از تو انهدام ساعتِ رسیدن تو را نخواستم من از تو «هیچ» هم نخواستم چه اشتباهکی! م.سکوت
بی هیچ خاطره بی هیچ طعمِ نشستن کنارِ تو بی هیچ هیچ من نوشتههای رنگِ برگه را این نوشتههای جنسِ قلبِ سنگِ تو این حروفِ نانوشته را میدهم وجود میکنم نگاه پیش از آن که پیش پیش پیشبینیام کنی!

80 از خواب و خوراك و زندگی افتاده از چاله به چاهِ بندگی افتاده او مدعی خدایی مردان بود در دامِ زنان، به بردگی افتاده 81 اندازه ی یک مورچه هم نیست دلم اندازه ی قدِّ بچه هم نیست دلم تنها و غریب و کوچک است این دلکم هم بازی اهل کوچه هم نیست دلم
تبلیغات

