هفده تا از رباعیاتم رو تونستم آماده كنم برای وبنوشت. امیدوارم به كامتون شیرین بیاد. اگه بتونید توی word با یه خط خوب (مثلا mitra) بخونید بهتره. چون اعرابها توی وزن مهمه. 1 من عاشق اویم كه مرا « وی » میخواند من فاش بگویم كه مرا « كی » میخواند از او گذرم كه روز آخر من را در روز نخست، راوی « نی » میخواند 2 معشوقتر از تو من ندیدم مهتاب! دلدارتر از تو من نخواندم، مهتاب! گر با تو نگویم چه كنم كه بیشك من مثل تو معشوق نماندم، مهتاب! 3 دیر آمده، نصف شب به من میخندد با عشوه، به تاب و تب به من میخندد بیمهر مرا به مسخره میگیرد با همسر دومش به من میخندد 4 جیغی زده، روی صندلی میپرد او از هول بسانِ مادرش میشود او میخندم و در دلم به خود میگویم یك بچه شده كه این چنین میكند او 5 من در دمِ اول به خودم گفتم كه ... گفتم كه گرفتار توام گفتم كه ... آخر سر فرصتی به تو خواهم گفت من اولِ راه، ماندهام، گفتم كه! 6 سیگار به دست چپ، چه تنها! لبِ حوض با یك ـ دو نخ از سهمِ مسیحا لب حوض من هیچ زمان یاد ندارم، بی من با خویش نشسته باشد اینجا لبِ حوض 7 من حوض نمیخواهم و دریا طلبم من مستِ حریفم، دلِ بُرنا طلبم من با همهی بیكسیام میگویم بیچارهام از شعر، مسیحا طلبم 8 ما و من و تو، فرق ندارد بیشك این میثمِ تو، دلق ندارد بیشك در دام دلم بشو تو، ترسو نشوی! دریاست دلم، غرق ندارد بیشك 9 خودكار و مداد و دفتری میطلبم از امشبِ خود، جوانهای میطلبم من نان و نمك خوردهام و میگویم از نان و نمك، ترانهای میطلبم 10 من عاشقِ روی مادرِ عباسم من ماندهی كوی مادرِ عباسم من گرچه ندانم كه كجا مدفون است باز عاشقِ بویِ مادرِ عباسم 11 من مست ترانههای رفته از یاد دیوانهی نامههای رفته از یاد من عاشقِ هر چه از قدیم است شدم دیوانهی خانههای رفته از یاد 12 تو یار منی بهار باید بشوی با من تو بمان، نگار باید بشوی امروز دلم هوای میوه كرده دنبالِ توام، انار باید بشوی 14 تو جانِ منی بیا جلوتر ... به به تو روح و تنی بیا جلوتر .... به به در آینه دنبالِ تو میگشتم دوست تو دلبرمی، بیا جلوتر .... به به 15 تو عشق منی؟ برو عقبتر اَه اَه تو روح و تنی؟ برو عقبتر اَه اَه در كوچه به دنبال چه میگشتم من؟ تو دلبرمی؟ برو عقبتر اَه اَه 16 شاعر نشدم كه تا تو دردم بشوی حافظ نشده بلای جانم بشوی شاعر همه جا ز قافیه میترسد ای قافیه! ای كاش نصیبم بشوی 17 دنبال رفیق و دوست میگردم من دنبالِ رفیق مست میگردم من من فكر كنم كه اشتباه است ... بلی دنبال همان كه نیست، میگردم من م.سكوت ـ 9/4/85
من عاشق اویم كه مرا «وی» میخواند من فاش بگویم كه مرا «كی» میخواند از او گذرم كه روز آخر من را در روز نخست، راوی «نی» میخواند م.سكوت ـ 9/4/85
به نگاهی دلِ من باز به هم میریزد با نفسهای تو «آغاز» به هم میریزد چون پریدن ز پرندهست، ندارم بالی قصهی محشر پرواز، به هم میریزد وقتِ آشفتگیام گشته و من میدانم دلِ آشفتهی دمساز، به هم میریزد من به دنبالِ توام، وای دلم را ای دوست وَه ... غمِ خانه برانداز به هم میریزد تو نیاز از چه كنی وای نباید بینی حسِ ابریشمی ناز به هم میریزد! م.سكوت ـ 26/3/85 پینوشت:به نسیمی همهی راه به هم میریزد كی دلِ سنگ تو را آه به هم میریزد (نجمه زارع)
«حسرت همیشگی» حرف های ما هنوز نا تمام ... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود! دکتر قیصر امین پور
شعر منتشر نشدهای از مهدی اخوان ثالث (م.امید) کوچههای تنگ پیچاپیچ
چه بینی، چیست این؟ یا کیست این میآید؟
چه بینی؟ آب یا آتش؟
پریزادی است آتشفام و آبی پیرهن شاید؟
فکنده زورق از گلبرگها بر جاری مهتاب؟ (جویبار آبی مهتاب)
و او را برده از افسون ساحر خواب؟
گلاندامیست، خوابش برده بر این سبزگون بستر
خورد گهوارهاش از کوهساران تا به دریا تاب؟
و شاید جلوهای بیدار از زیبایی خفتهست؟
و یا از خفته «زیبا» فکنده بستر رؤیا و گل بر بگر که سیماب؟
و شاید لاله پیکر اختری مرجانی است و ابر پیراهن
خرامان در مداری آبگون تا بیکران، تا ساحل نایاب؟
و شاید نیز تصویری است تر از یک گل آتش
که بیند خواب آب و خواب خاکستر
و اینک باد میلرزاند آن تصویر را در قاب؟
نه اما، هیچ از اینها نیست، اینها نیست...
پس آیا چیست این زیبای خوابش برده، کآبش میبرد با خویش
گلی بر آب
اگر در خواب، یا بیدار
و گر بیدار، یا در خواب
گلی بر آب و... ما همراه گل، با آب
بسوی این دژ، این نزدیکترین ساحل
بسوی پل
روان بر آب
و بوی گل
و آب اما... چه آب از آبها؟
و اما آب...
و در و دیوارهایی پر نگار و نقش دیرینه
کوبه و آویزه و گلمیخها بر در
چون ردیف نیزه و خنجر
یادگار قرنها تاریخ
و ردیف تیغهها، آرایش درها
در کنار گنبد گلمیخها، گویی
در حصار و برجها و باروهای آن دیرین دژ دزفول
پاسدارانند یا سرنیزههاشان در پس سنگر
کنگره دیوارها و طاقها و شانهی رفها
و هزاره و هرههایی بندباز بازگرنه را معبر
کاکل ایوان چو زلف آن مخل دختر
و ببین آن طره...
«وجود رابطی» گاهی وجودِ ذهنی "ما" را گاهی "تو" را که وجودت به عینه هست من هر چه هست و بوده و باید تخیلم گه گاه نیز خود را وجودِ رابطی شمرده ام. م.سکوت ـ 20/3/85
«حساب» یک جمعِ یک، دو من کم کن از تو، تو تو کم کن از من، هیچ این جا حساب نیز به حسابم نیاوَرَد. م.سکوت ـ 19/3/85
تبلیغات

