«رسیدن» کلاغ قصه ی من مُرد و خانه ات نرسید دلم هوای غمت کرد و نامه ات نرسید تو گفتی عاقبت این فاصله به هم ریزد ترانه مُرد و گمانم زمانه ات نرسید تو نق نقو شده ای، لج برای هیچ کنی بهانه کن که چرا آن بهانه ات نرسید! تو بیت بیت غزل را جواب می دادی زمان شعر نو است؟ ... آه ... ترانه ات نرسید ولی چه حیف غزل رو به بیت پایان است کبوتر دلِ من آشیانه ات نرسید م.سکوت ـ 17/3/85
«حقیقت و مجاز» تو با منی به حتم این حس مَجاز نیست این حرف ها همه اش بی حساب نیست اکنون تفلسف من یک حقیقت است بی چون و بی چرا قلمم قلمی با تفلسف است. م.سکوت ـ شنبه 12/3/85
مستی نه از پیاله نه از خُم شروع شد آیینه خیره شد به من و من به آینه خورشید ذرهبین به تماشای من گرفت وقتی نسیم آهِ من از شیشهها گذشت موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک از فال دست خود چه بگویم که ماجرا در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار فاضل نظری پی نوشت: اسم شعر رو بعدا می نویسم. ببخشید!
از جادهی سهشنبه شب قم شروع شد
آن قدر «خیره» شد که تبسم شروع شد
آن گاه آتش از دل هیزم شروع شد
بیتابی مزارع گندم شروع شد
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از ربنای رکعت دوم شروع شد
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد
راستی مبداءِ "تو" بودنم چهشنبه بود؟ یك؟ دو؟ و شاید سهشنبه بود ... آه مبداء و معاد آه ... وای خدا كند كه آخرِ مسیر آن معاد هیچشنبه ... وای ... نه جمعه است؟
به علم حصولی نه به علم حضوری دریافتمت اشكانه صورتكت دلِ من را خراب كرد لبخند هم زدی كه مرا شادمانه كرد. م.سكوت ـ 28/2/85
«زمان» انیشتین میگفت میتوان زمان نداشت یعنی زمان برای زمین مسئله نداشت این حادث زمانی و آن دیگری گمان ... نه! من، تو بودهایم از اول ... زمان كجاست؟ م.سكوت _ 28/2/85
تو ذاتیِ من و من عارضم به تو ذاتم تویی و عرضها برای تو: جان و جهانِ من اكنون فدایِ تو م.سكوت ـ 28/2/85
تبلیغات

