«حقیقت و مجاز» تو با منی به حتم این حس مَجاز نیست این حرف ها همه اش بی حساب نیست اکنون تفلسف من یک حقیقت است بی چون و بی چرا قلمم قلمی با تفلسف است. م.سکوت ـ شنبه 12/3/85
مستی نه از پیاله نه از خُم شروع شد آیینه خیره شد به من و من به آینه خورشید ذرهبین به تماشای من گرفت وقتی نسیم آهِ من از شیشهها گذشت موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک از فال دست خود چه بگویم که ماجرا در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار فاضل نظری پی نوشت: اسم شعر رو بعدا می نویسم. ببخشید!
از جادهی سهشنبه شب قم شروع شد
آن قدر «خیره» شد که تبسم شروع شد
آن گاه آتش از دل هیزم شروع شد
بیتابی مزارع گندم شروع شد
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از ربنای رکعت دوم شروع شد
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد
راستی مبداءِ "تو" بودنم چهشنبه بود؟ یك؟ دو؟ و شاید سهشنبه بود ... آه مبداء و معاد آه ... وای خدا كند كه آخرِ مسیر آن معاد هیچشنبه ... وای ... نه جمعه است؟
به علم حصولی نه به علم حضوری دریافتمت اشكانه صورتكت دلِ من را خراب كرد لبخند هم زدی كه مرا شادمانه كرد. م.سكوت ـ 28/2/85
«زمان» انیشتین میگفت میتوان زمان نداشت یعنی زمان برای زمین مسئله نداشت این حادث زمانی و آن دیگری گمان ... نه! من، تو بودهایم از اول ... زمان كجاست؟ م.سكوت _ 28/2/85
تو ذاتیِ من و من عارضم به تو ذاتم تویی و عرضها برای تو: جان و جهانِ من اكنون فدایِ تو م.سكوت ـ 28/2/85
خرابم از تو و از خاطرات اردی ... آه همان زمان که تو تاب از دلم ربودی ... آه نشستنِ لب حوض و کنار بوته ی یاس همان زمان که تو برتر ز یاس بودی ... آه حضورِ حاضرِ ناظر، غروب و رنگ تپش همان زمان که تو اشعار من سرودی ... آه من و تو، صندلی چوبی و نگاهی محض همان زمان که تو قطرات اشک دیدی ... آه تبسم و دل و اشک و هزار ناله و ... عشق همان زمان که مرا سوی خود کشیدی ... آه م.سکوت ـ 26/2/85 ـ 30/00
تبلیغات 
