تصدیق اینچنین كه: "تصور محال نیست" صادق است؟ یعنی عدم كه "ما" ست دلیلش محال نیست. م.سكوت ـ 28/2/85
بعد از سفر خیال كرده بودم دو تا شدیم. تو یك طرف منِ بیچاره یك طرف اكنون بعد از شنیدن "منصور" و دارِ او قائل به وحدتم. م.سكوت ـ 28/2/85
«حادث» ترانگی شعورِ سبز، ـ بی قرار ـ ترانگی حضور سبزیِ خزان میان زردیِ بهار "سرودن" آن حدوث حادث ترانگی ست. م.سکوت ـ 24/2/85 ـ00/17 پی نوشت: این وبلاگ یکی از دوستان دانشگاهه.
«گریه» حضور سایه ی من بچه وار می گرید نشسته خواهرِ تو بر مزار می گرید هوا گرفته و آن ابرِ بر فراز زمین برای سادگی روزگار می گرید گلابشیشه ای از دست من زمین افتاد شکست و شیشه ی آن در کنار می گرید همو که قبر تو را می کَنَد، با آرامی گمان کنم که تنش در غبار می گرید نشسته کوهِ صبوری کنار و ای دل، وای غمیده است و چو ابر بهار می گرید رسید دخترکی یک انار تعارف کرد نگفت چشم درون انار می گرید م.سکوت ـ 26/2/85 ـ 17:30 پی نوشت : سر کلاس فلسفه گفتمش!!! پی نوشت 2: تو بی مهری، مرا باور نداری، خوب می دانم .... (ان شاء الله چند روز دیگه می ذارمش)
«دور» جلال خوب بود و بد شد و دوباره خوب ـ این تسلسل است و دور؟ دورِ سالم است ـ دور، اعتباری است ـ م.سکوت ـ 24/2/85 ـ 20:15
«فاصله» اما میان "ما" و "من" ، اکنون تو مانده ای ـ تا کی کسوف؟ و اما اگر نبود حائلت ... ـ وای از کسوف 24/2/85 ـ 20:00
نه این كه فكر كنید میخوام كلاس بذارم. نه. میخوام یه حقیقت رو بگم. من این دو تا شعركهای آخری رو خیلی حرفهای میدونم. یعنی نه هر كسی میتونه از این شعركها بگه و نه هر كسی میتونه این دو تا رو ببینه. این رو برای خاطر این گفتم كه یه دفعه اگه متوجه معانی اشعار نشدید، خوتون رو سرزنش نكنید و احیانا برید و خدكشی كنید. نه لازم به خودكشی نیست. این دو شعرك چند تا نكتهی فلسفی داره. مثلا در مورد شعرك "محال" . اونایی كه فلسفهی اسلامی خوندن، میدونند كه "واجب" سه نوع داریم. واجب الجود كه خداست. واجب بالغیر مثل انسانها و واجب بالنسبه الی الغیر كه نسبی هست. ممكن هم همینطور. پس با این توضیح مختصر و موجز، خطاب "تو" در اول به یك انسان هست. من البته از توضیح دادن در مورد مطالبم زیاد خوشم نمیآد. اما این دفعه رو برای جلوگیری از چند تا خودكشی احتمالی، مجبور شدم توضیح بدهم..jpg)
تبلیغات 
