خرابم از تو و از خاطرات اردی ... آه همان زمان که تو تاب از دلم ربودی ... آه نشستنِ لب حوض و کنار بوته ی یاس همان زمان که تو برتر ز یاس بودی ... آه حضورِ حاضرِ ناظر، غروب و رنگ تپش همان زمان که تو اشعار من سرودی ... آه من و تو، صندلی چوبی و نگاهی محض همان زمان که تو قطرات اشک دیدی ... آه تبسم و دل و اشک و هزار ناله و ... عشق همان زمان که مرا سوی خود کشیدی ... آه م.سکوت ـ 26/2/85 ـ 30/00
تصدیق اینچنین كه: "تصور محال نیست" صادق است؟ یعنی عدم كه "ما" ست دلیلش محال نیست. م.سكوت ـ 28/2/85
بعد از سفر خیال كرده بودم دو تا شدیم. تو یك طرف منِ بیچاره یك طرف اكنون بعد از شنیدن "منصور" و دارِ او قائل به وحدتم. م.سكوت ـ 28/2/85
«حادث» ترانگی شعورِ سبز، ـ بی قرار ـ ترانگی حضور سبزیِ خزان میان زردیِ بهار "سرودن" آن حدوث حادث ترانگی ست. م.سکوت ـ 24/2/85 ـ00/17 پی نوشت: این وبلاگ یکی از دوستان دانشگاهه.
«گریه» حضور سایه ی من بچه وار می گرید نشسته خواهرِ تو بر مزار می گرید هوا گرفته و آن ابرِ بر فراز زمین برای سادگی روزگار می گرید گلابشیشه ای از دست من زمین افتاد شکست و شیشه ی آن در کنار می گرید همو که قبر تو را می کَنَد، با آرامی گمان کنم که تنش در غبار می گرید نشسته کوهِ صبوری کنار و ای دل، وای غمیده است و چو ابر بهار می گرید رسید دخترکی یک انار تعارف کرد نگفت چشم درون انار می گرید م.سکوت ـ 26/2/85 ـ 17:30 پی نوشت : سر کلاس فلسفه گفتمش!!! پی نوشت 2: تو بی مهری، مرا باور نداری، خوب می دانم .... (ان شاء الله چند روز دیگه می ذارمش)
«دور» جلال خوب بود و بد شد و دوباره خوب ـ این تسلسل است و دور؟ دورِ سالم است ـ دور، اعتباری است ـ م.سکوت ـ 24/2/85 ـ 20:15
«فاصله» اما میان "ما" و "من" ، اکنون تو مانده ای ـ تا کی کسوف؟ و اما اگر نبود حائلت ... ـ وای از کسوف 24/2/85 ـ 20:00
تبلیغات

