نه این كه فكر كنید میخوام كلاس بذارم. نه. میخوام یه حقیقت رو بگم. من این دو تا شعركهای آخری رو خیلی حرفهای میدونم. یعنی نه هر كسی میتونه از این شعركها بگه و نه هر كسی میتونه این دو تا رو ببینه. این رو برای خاطر این گفتم كه یه دفعه اگه متوجه معانی اشعار نشدید، خوتون رو سرزنش نكنید و احیانا برید و خدكشی كنید. نه لازم به خودكشی نیست. این دو شعرك چند تا نكتهی فلسفی داره. مثلا در مورد شعرك "محال" . اونایی كه فلسفهی اسلامی خوندن، میدونند كه "واجب" سه نوع داریم. واجب الجود كه خداست. واجب بالغیر مثل انسانها و واجب بالنسبه الی الغیر كه نسبی هست. ممكن هم همینطور. پس با این توضیح مختصر و موجز، خطاب "تو" در اول به یك انسان هست. من البته از توضیح دادن در مورد مطالبم زیاد خوشم نمیآد. اما این دفعه رو برای جلوگیری از چند تا خودكشی احتمالی، مجبور شدم توضیح بدهم..jpg)
«محال» تو واجبی، به غیر منِ ممكنم، به تو ... این "ما"، ولی ... محال م.سكوت ـ 22/2/85 ـ 18:30
«استقبال» تو "بود" بودی و من "هست" شدم ز تو امشب. تو "ماضی" و منِ بیچاره "حال" شدم ز تو امشب. وای از برای "استقبالِ" تو امشب.
داستان كوتاه زیر از حجت الاسلام محمدرضا زائری، سردبیر روزنامهی همشهری است. مطمئن هستم از خوندنش، كلی كیف میكنید. کفشهایم کو؟!
«خاطره» ساعت به روی "دو" ست كه دل زنگ میزند بر شیشههای خاطرهات سنگ میزند بغض سكوت میشكند در عبور سنگ پایم به محض رفتن تو، لنگ میزند اوهام و خاطرهها را چه گشته است؟ این سر ز بعد خواب تو هی منگ میزند سیگار و دود ... گردش در دور این اتاق این سینه بعد هر نخ آن، بنگ میزند رد شو دگر كه درون نگاه تو مردی به روی صورت خود، چنگ میزند دستم به سوی سایهی سنگین آینه تصویر خویش را به سیه، رنگ میزند
«آزاد» هنوز میشود «آزاد» شعر گفت، آری چه سالمی و چه آن گه كه خوب، بیماری چه در كلاس نشستی، چه در كلاس نئی زمان دلبری و آن زمان كه دلداری چه زندهای و چه مرده، چه بیصدا یا عكس چه دینت عاشقی است و چه آن كه بودایی چه این كه این نفست در درون سینهت، حبس چه این كه شاد شدی و چه این كه غمباری چه داشتی غمِ عشق و چه آن كه مخموری چه كار داری و آن گه كه باز، بیكاری چه این كه واجبی و ممكنی و یا كه محال و یا چو درس زبان، بیحساب، فرّاری چه این كه تاجری و زاهدی و عارفخو چه آن زمان كه تو مشغول درد و تیماری چه ... بس كنم سخنم، هیچ ... پاك آزادی جز آن زمان كه تو روزت شدهست تكراری م.سكوت ـ 19/2/85 ـ 17:15 پینوشت: این رو توی كلاس فلسفه گفتم!
«نامه» نشستهام لب دیوار و نامه میخوانم دو دست دور دو زانو، ترانه میخوانم قطار كردهام آن نامههای قبلی را برای بودن در آن زمانه میخوانم برای یاد تو ای دوست، میشوم مجنون برای یاد تو با هر بهانه میخوانم دلم برای تو تنگ است، پس كجایی تو؟ درون خلوت تنگم ... جوانه! ... میخوانم صدای زنگ در و ... خواهرم به سمت حیاط دعای آمدنِ تو به خانه میخوانم صدای چیست؟ كجای میروی؟ كجا؟ مهتاب!!! من از دورن همین آشیانه میخوانم و دعوتِ من بیمار ... پس چه شد پاسخ؟ و ماندهام تك و تنها ... یگانه ... میخوانم م.سكوت 15/2/85
تبلیغات

