تبلیغات
وب‌نوشت دنج - مطالب نوشتنی‌ها
دوشنبه 18 مرداد 1389  08:23 ق.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 مرداد 1389 08:26 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

متن هایی که هنوز فرصت ویرایش و پیرایشش را نداشته ام

...........................................

ـ از همان وقتی كه فهمیدیم مكه و مدینه و حج و این‌ها یعنی چه، دعا می‌كردم كه قسمت‌م شود. بارها و بارها. مادرم هم همیشه دعا می‌كرد كه ان شاء الله با زن‌ت بروی و من در می‌آمدم كه درست دعا كند و مگر چه عیب دارد آدم یك بار مجردی برود و یك بار هم با هم‌سرش و مادر راضی نبود ته ِ دل‌ش. همان‌گونه هم شد و سال‌گرد ِ اول ِ ازدواج‌مان، قرین شد با همین عمره‌ی مفرده‌ی متأهلی. یعنی بیست و هفتم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و نه شمسی تا هشتم ِ مرداد ِ همان سال ِ شمسی. توی شعبان.

ـ بانو، هم‌سر، زن، هم‌راه یا هر چه، مایه‌ی سفر بود و هم‌راهی‌اش غنیمتی بود برای‌م. بی‌تعارف و بی‌هیچ تكلّفی و منّتی. بیست و یك‌روز را هر رو با هم بودیم و همه جا با هم‌ رفتیم و خلاصه ماه ِ عسل ِ مجددی بود. دست‌ها گره می‌زدیم و البت به‌مان فهمانده بودند كه عربستان پارك ِ لاله نیست و این‌جا بد می‌دانند دست‌ها را گره بزنید و غیره كه ما خیلی رعایت كردیم. كاروان‌مان هم تقریبا همه متاهل بودند جز چهار پنج دخترك كه به ضرب و زوری جا شده بودند و آمده بودند. چون عربستان منع كرده است كه دخترهای مجرد بیایند و این‌ها نیز با بهانه‌ی این‌كه مدیر كاروان دایی و عمو و غیره است توانسته‌اند زیرسیبیلی، حاجیه خانوم شوند.

ـ یعنی من مدل‌م این‌طور است كه وقتی می‌خواهم بروم جای جدیدی و شهری و برّی و روستایی، یك نقشه می‌گیرم و هی براندازش می‌كنم و بالا و پایین می‌كنم تا بفهمم كجای ِ ارض دارم راه می‌روم. بعدتر هم ولو می‌شوم توی روستا و شهر و از این طرف به آن طرف ِ شهر و پیاده روی و دیدن ِ آدم‌ها كه از همه چیز مهم‌تر هستند و باقی. این شفر ِ عمره و این‌هایی را هم كه رفتیم اول‌ش همین‌طور شد. اطلس مكه و مدینه را اول گذاشتم توی كیف كه فراموش نكنم و بعدش ساك را بستیم و راهی شدیم. به قائده‌ی من باید همان كارهایی كه می‌كردم را انجام می‌دادم و پیش می‌رفتم. اما از بس این سفر را خاص كرده بودند برای‌م(كه البت خاص هم بود) كه گفتیم مبادی ِ آداب و این‌ها باشیم و هر چه استاد ازل گفت بگو را بگوییم. حال آن‌كه وقتی مدینه‌گردی و مدینه‌مانی تمام شد و قصد ِ مكه رفتیم، می‌توانم بگویم تنها جایی را كه به رسم ِ خودم رفتم و حالی مشاعف هم بردم، روضه‌ی منوره بود و بقیع. باقی را دیگر چون در حال ِ خودم نبودم و آداب سفر ِ خویش رعایت نكرده بودم، زیاد نچسبید.

.......................................

ادامه دارد

   


نظرات()   
یکشنبه 27 تیر 1389  09:59 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

سلام

چند ساعت دیگر پرواز داریم برای عمره‌ی مفرده.
 مطمئن هستم حق بر گردن خیلی‌ها دارم و مطمئن هستم كه خیلی‌ها را ناراحت كردم و مطمئن هستم كه ....
سخت هم هست حلال كردن ِ كسی كه شاید بی‌ادبانه و به دور از تقوا حركتی انجام داده باشد....

اما حلال كنید و بگذرید و امیدوارم كه صحرای محشر به این خاطر هم شده، خدا از همه‌مان در گذرد كه آن روز، روز ِ سختی‌ست....

خیلی‌ها را خیلی وقت‌ها، خیلی زیاد اذیت كرده‌ام كه گاه حتا روی ِ عذرخواهی نیز ندارم ....

یا حق

   


نظرات()   
جمعه 28 خرداد 1389  11:05 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ دل، كه در گروی ِ گاه یك هم‌نشینی ساده‌ست، گاه در گروی ِ یك هم‌كلامی ساده‌ست، گاه نیز در گروی ِ یك “در یاد بودن” نیز می‌ماند. یعنی یك در یاد بودن ِ ساده.

ـ موها را ریختیم پایین. نه آن حد كه انتظار می‌رفت. اما در همین حد كه زیاد لازم به شانه زدن نباشد نیز، خوب است.


ـ امتحانات دارد شروع می‌شود ظاهرن! درس‌نخوانده‌ایم و واقعن هم نشده است بخوانیم و شرمنده‌ی درس و بحث و خودمان و استاد و جامعه و جهانیان هم هستیم! چه می‌شود كرد این روزها را !؟ هــــــیــــــــچ!

ـ بعض ِ دوستان
، از برادر به آدم نزدیك‌تر می‌شوند. سایه‌ی لطف‌شان بر سر ِ آدم كه باشد، خودش كلی‌ست. حتا آدم می‌ماند چه‌طور باید تشكر كند این همه محبت و لطف و سایه‌گی را!

ـ هنوز نشده است درست و درمان ورزش كنم. به شدت نیاز دارم به ورزش سنگین. فكر می‌كنم ورزش می‌تواند خیلی چیزها را از درون بزداید و نیروی ِ تازه‌ای بدمد در وجود. هم‌راه می‌خواهد ورزش كردن كه كم است. من فقط استخر و دو را می‌پسندم.

   


نظرات()   
پنجشنبه 27 خرداد 1389  12:23 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 27 خرداد 1389 12:29 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

یعنی یك‌جورهایی از محیط‌های باز خوش‌م نمی‌آید. نمی‌توانم حرف بزنم. نمی‌توان‌م تمركز كنم و حرف‌های درون‌مایه را بیرون‌ریزی كنم. همان موقع كه حجره داشتیم، پستوی ِ حجره را بیش‌تر می‌پسندیدم. پستوی حجره‌ای كه پرده‌اش هم انداخته بودند و من بودم و خدا. دراز می‌كشیدم كتاب می‌خواندم. درس می‌خواندم. فكر می‌كردم؛ و چه‌قدر آن‌سالی كه حجره‌مان خلوت بود فكر كردم. چه قدر شعر نوشتم. چه قدر حرف زدم با این و آن. چون پستوی حجره، محیط باز نبود. بسته بود. دیوار داشت. توی پارك نمی‌شود حرف زد. همین‌طور هم توی سالن.

بعضی وقت‌ها البت راه رفتن راه ِ چاره است. این هم‌مسیری برای‌م لذت بخش بوده و هست. یادم نمی‌رود كه یك سال و نیم، و شاید بیش‌تر را از خیابان وصال شیرازی تا میدان بهارستان پیاده می‌آمدیم. سه نفره و خیلی وقت‌ها دو نفره. ابوریحان را می‌انداختیم پایین و می‌افتادیم توی صراط ِ مستقیم و یك‌طرفه‌ی جمهوری ِ‌ اسلامی! كه البت یك خط ِ ویژه‌ و خاص هم خلاف جهت می‌آمد همیشه! راه می‌رفتیم و می‌رفتیم. از همه چیز می‌گفتیم. از این‌كه یك روز سفارت روباه پیر را بگیریم و این دوربین‌های خوش‌گل را دو در كنیم، تا در باره‌ی موسیقی و زنده‌گی و رفتار پدر و مادر و شعر و ...

یا یادم نمی‌رود سوم دبیرستان را كه از خیابان جعفرآباد سر پل ِ تجریش را تا وسط‌های فرمانیه پیاده می‌رفتیم و بعدتر اگر مسیر و صحبت گل می‌گرفت، تا نیاوران می‌رفتیم و بعضی وقت‌ها هم همین راه را برمی‌گشتیم. با یكی دو نفر و اغلب هم،‌ دو نفر. كلن این دو نفره بودن خیلی به‌تر است از سه نفره بودن.

یا خیلی چیزهای دیگر.

محیط‌های بسته را بیش‌تر دوست دارم. گودو خوبی‌اش این است كه چون میز‌های‌ش كوچك است، آدم‌ها نزدیك‌تر به هم می‌نشینند. صورت‌ها نزدیك‌تر به هم هستند. آدم‌،‌ این حسِّ بسته بودن را بیش‌تر می‌فهمد. گاهی هم كه خسته شد می شود كمی خود را كشید و خلاص. محیط تاریك‌تر و بسته‌تری‌ست این گودونسبت به این كافه‌هایی كه رفته‌ام. خیلی فرق دارد! بسته‌ بودن‌ش و خصوصی بودن‌ش خیلی خوب است.

   


نظرات()   
چهارشنبه 12 خرداد 1389  06:40 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ این روزها كارها زیاد شده است. گونه‌ای كه بعضی شب‌ها، بعد از نه به خانه می‌رسم. صبح‌های زود و شب‌های دیر. این حال ِ این روزهای من است. تنها چیزی كه كمی نجات می‌دهد آدم را از این همه كار، نوشتن است. آن هم در قامت ِ هابیل. نوشتن نیز، نوعی آرام گرفتن به خاطر فشار ِ كاری‌ست.

ـ از فشار ِ كاری بدم نمی‌آید. اگر طرف ِ كار ِ آدم و رئیس و هم‌كار ِآدم، اهل ِ فهم باشند، كار ِ زیاد آدم را خسته نمی‌كند. از پا در نمی‌آورد. آن‌چه كه آدم را خسته می‌كند و از پا در می‌آورد، نفهمیدن‌هاست.

ـ این روزها، روزهای شلوغی‌ست. انگار هرچه كار مانده است را باید انجام بدهیم. باكی نیست. اما غیر از كار، چیزهای دیگری هم در زنده‌گی هست كه باید انجام‌شان داد. چیزهای مثل ِ درس‌خواندن، استراحت و نفس‌كشیدن، در كنار ِ هم‌سر بودن و خیلی چیزهای دیگر. این روزها كم‌تر به این‌ها می‌پردازم. و خدا ختم ِ به خیر كند.

ـ پنج‌شنبه‌ها نیز كه كار نداشتیم تا همین چند وقت ِ پیش نیز شده است كار. ول‌ كنی، جمعه را هم می‌گیرند. جمعه تنها روزی‌ست كه شاید زیاد خبری از كار نباشد، و بشود مثلن خوابید یا كمی به زنده‌گی مشترك و حرف‌های ِ یك هفته نزده رسیده‌گی كرد. در همین جمعه‌ها نیز بعضی وقت‌ها، تلفن ِ هم‌راه همه چیز را به هم می‌زند. برای ِ همین است كه سعی می‌كنم وقت‌هایی كه خانه‌ام، همراه‌مان را سایلنت كنیم و بگذاریم گوشه‌ای. به نظرم، این وقت، متعلق به هم‌سر است.

ـ نمایش‌گاه كتاب رفتم. برخلاف ِ سال‌های گذشته، تقریبن سه ساعت نمایش‌گاه بودم. و سعی كردم چیزی نخرم. كتاب‌های در قفسه مانده و نخوانده‌ زیاد دارم متاسفانه. دنبال فرصتی هستم بشود كار نكرد. كمی فراغت می‌خواهم. از خیلی چیزها عقب افتاده‌ام. یك سالی‌ست نه كتابی می‌خوانم،‌ نه وقت می‌كنم درس ِ درستی بخوانم و نه ... . بماند. حرف‌ها زیاد است. خدا كند راهی پیش ِ روی‌مان باز شود.

ـ نیاز به تنفس دارم. منتظرم فقط این ترم ِ درسی تمام شود تا از كلاس‌های رنگارنگ دانش‌گاه رها شوم و هزینه‌ی زیادی كه برای تحصیل می‌پردازم، تمام شود و لازم نباشد زیاد كار كنم و بنشینم كمی برای خودم،‌ درس بخوانم. كلی طرح‌ها و كارهای مطالعاتی ردیف شده است توی پوشه‌ای در لب‌تابم كه باید انجام‌شان بدهم. كلی كتاب ردیف شده است در قفسه‌ی كتاب‌خانه‌ام تا خوانده شود. كلی و كلی و كلی ... . آن‌قدر كه نمی‌توانم لیست كنم‌شان. اگر آن‌ها را بخوانم،‌ ورق بر می‌گردد.

ـ هم‌سرم گله می‌كند كه چرا چند هفته‌ای‌ست كم‌توجه شده‌ام و دیر می‌آیم. مادرم نیز. گمانم شما هم كه داری این مطلب را می‌خوانی همین را می‌گویی كه چرا و چرا و چرا. گوش ِ شنوا باشد، حرف‌ برای زدن زیاد است. خیلی‌ها چراغ‌های هشدارشان را روشن كرده‌اند.

ـ درك كه می‌‌كنید؟!

   


نظرات()   
شنبه 11 اردیبهشت 1389  05:10 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش بود كه صبح،‌وقتی كه می‌خواستم بلند شوم و لباس بپوشم و بروم سر ِ‌ كار،‌ احساس كردم نمی‌توانم دست‌م را تكان دهم. جوری كه هیچ انرژی‌ای نداشتم برای تكان خوردن و بلند كردن ِ‌ دست. انرژی‌ام تخلیه شده بود و خالی شده بودم. تا دو سه روزی این جوری بودم تا این‌كه پنج‌شنبه بود كه تقریبن كمی توانستم جـُنبی بخورم.

ـ دی‌روز ظهر، بعد از چندین سال، فیلم ِ آقای رئیس جمهور رو دیدم. فیلمی كه در بهبوهه‌ی فضای دوم خرداد ساخته شده بود و به لطف دوستان ِ‌ دوم خردادی ِ دور از سوم خرداد، با مشكلات اكران مواجه شد و تهیه كننده متضرر شد. بد نیست دوستان فیلم رو ببینند.

ـ عمره‌ی دانش‌جویی اسم‌مان در آمد. اسم ِ من و هم‌سر. این یعنی اواخر تیر می‌رویم بیت الله الحرام،‌ان شاء الله.

ـ همه‌ی كارها گیر كرده است. زیاد شدن ِ‌ كارهای اداری، درس‌های مهم ِ دانش‌گاه، مسئله‌های و مشكلات و كارهای ِ‌ شخصی. همه و همه مانده‌اند. دعا كنید برسم به انجام‌شان.

   


نظرات()   
چهارشنبه 25 فروردین 1389  06:10 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ سلام دریابان! هستی و نیستی‌ام! بود و نبودم! می‌بینی این روزگار و حال‌م را؟ منتظر نشسته‌ای كه چه كنم؟ یعنی باید چه كنم؟ من نیز چون تو منتظرم، بازی ِ‌تازه‌ای آغاز شود....

ـ راننده‌ی موتور، اسم‌ش محمد بود. این را آخر ِ ‌راه كه پیاده شدم پرسیدم. توی راه یك باره گفت: یا امام رضا! دارم می‌آم. می‌خواست برود مشهد. بعد از بیست و یك سال! اشك جاری شد. خیلی گفت. از خودش و چرا نشده است بیست و یك سال نتوانسته برود. از این‌كه پارسال خانواده‌اش را فرستاده است بروند و خودش چون نمی‌توانسته مرخصی بگیرد، نتوانسته برود و ... . جلوتر كه رفتیم، عاشورا شد و گفت اگر مشهد بروم، كربلا هم می‌روم. لحن‌ش را نمی‌توان‌م این‌جا بنویسم. قامت ِ‌ متن برای بیان كوتاه است. اشك‌ها‌ی‌م بدل شد به هق هق و تكان تكان خوردن و ... . خراب بودیم محمد، خراب‌ترمان كردی........

ـ این روزها، روی زمین نیستم. شاید روی هوا. نه در آسمان‌ها، كه آسمان جای ِ‌ از ما به‌تران است. روزهای خوبی‌ست این روزها. خیلی وقت بود، چرخ ِ فلك نچرخیده بود و حال‌مان را این‌گونه نكرده بود. ش ك ر.

ـ هزار حرف ِ ‌نگفته ماند در دل‌م كه دی‌شب رخصت و فرصت و مقام ِ بیان نداشت....

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد