ـ دیروز
داشتم كتابی میخواندم كه داستانها و حكایاتی پیرامون قرآن را گردآوری كرده بود.
داستانی نیز در مورد علامه طباطبایی آورده بود. زمانی كه ایشان در عراق مشغول درسخواندن
بودهاند، هر ماه پدرشان برایشان مبلغی را از تبریز میفرستاند و ایشان نیز آن را
صرف مخارج روزانهشان میكردند. بعضی وقتها نیز كه مبلغ كمی دیر میرسید، با كاسبها
هماهنگ میكردند نسیه میآوردند و بعد از رسیدن پول تسویه میكردند. تا آخر ماجرا.
جالب این بود برایم كه ایشان برای تحصیلشان از پدرشان پول میگرفتند.(قابل توجه
همهی پدران محترم!) جالبتر آنكه ایشان زمانی این مبلغ را میگرفتند كه بیست سال
از ملبس شدنشان میگذشته است.
ـ نمیشود
همهاش كار كرد و همزمانش هم انتظار داشت میشود درس خواند. درس خواندن نیز كه
میدانید با مدرك گرفتن فرق دارد. نمیشود. كارمان مگر اینكه همان درسمان باشد.
تدریس ِ مفیدی، نوشتن و اینگونه كارها. نمیدانم باید چه كنم!
ـ آخوند
بودن را دوست دارم. روضه خواندن را نیز. باید كمی روضه بخوانم. شاید اولش برای
خودم، شاید بعدتر برای خانوادهام، بعدتر برای دوستان و الخ. خدا كمك كند ان شاء
الله! وضعم خیلی خراب است .... دوست دارم مدتی زیاد قرآن و مناجات و دعا بخوانم.
خدا كمك كند ان شاء الله.
ـ سیدمحمدحسین
موسویفراز(+ ، +) رفت لبنان. چرا و برای چه مدت و اینها را نمیدانم. وقتی فهمیدم
خوشحال شدم. خوشحال و در همان خوشحالی
یاد ِ چند سال پیش افتادم كه با هم رفتیم پل حافظ و دنبال استاد عربی و كارهای سفر
و غیره!
ـ نوروز
ِ خوبی بود. سفرهای خوب و برنامهریزی ِ به نسبت خوب و الخ. از پارسال كه احساس
بطالت میكردن خیلی بهتر بود. خیلی خیلی بهتر. الحمدلله!
ـ گپ
زدن بهترین كاریست كه دوست دارم همیشه در برنامهام باشد. گپ زدن نه به معنای ِ
وقت تلف كردن. به معنای ِ حرف زدن و كسب ِ تجربه كردن و خیلی وقتها برای من به
معنای ِ فكر كردن. وقتی دارم حرف میزنم متمركزتر هستم. میتوانم راحت در مورد
موضوعات فكر كنم. حالتی شبیه ِ غذا خوردن كه چند سال ِ پیش داشتم.
ـ دنبال یك تغییرم. یك تغییر
اساسی در خودم. در همه چیزم. دو سالیست اینچنین تغییر نكردهام. خدا كند وضع ِ
بعدتر، بهتر از وضع ِ قبلتر باشد.
حرفِ
در گلو مانده، بسیار است. بسیار هم یعنی زیاد. زیاد است و وقتی بر نمیآید، مایهی
آزار است و سختی. بهانه میخواهند برای برآمدن و بیان شدن. فرق هم هست میانِ
برآمدنِ حرفهایِ در گلو ماندهی یك مؤمن، با حرفهای در گلو ماندهی مشرك و كافر. *** تصور
كن یك روزِ زمستانی كه هوا به شدت سرد است و تو بنا گذاردهای كه بروی برای یك
سفرِ زیارتی ثبت نام كنی. به این حساب، همه چیز مرتب است. میماند اینكه به
آژانسِ مسافرتی رفته و فرمهای ثبت نام را پر كنی. *** آدمها
زیارت میكنند. سفر میروند و رویِ خاكِ كشورها و شهرهای دیگر قدم میگذارند. آدمهایی
از سنخهای مختلف را میبینند و با ایشان به حرف مینشینند و گاه دوست میشوند و
الخ. *** دام
ِ ارتباط، دام ِ گیراییست. چیزی شبیهِ حیلهی زنان كه میتواند شیطان را نیز به
بند بكشاند. كه همانا حیلهی زنان از حیلهی شیطان نیز سهمگینتر است. به نظرم، در
كل نگاه كه میاندازی، میبینی زنان نیز هر چه میكشند از خودشان است. یك موردش
شاید همین مسئلهی حجاب باشد. مردهایِ حساس در دامِ این رخساربراندازی، میافتند.
خیلی وقتها نیز به راحتی در این دام میافتند. بر این حساب، برخی زنان نیز بر این
بزك و دوزك كردنها اصرار دارند و در مقابلِ ناراحتیِ عدهای، احتجاج میكنند كه
مردها خودشان را باید جمع كنند و اگر اذیت میشوند، چشمهایشان را درویش كنند. همین
زنان البته خیلیهاشان به این بسنده نمیكنند و به این دیده شدنِ توسط ِ مردان
اصرار دارند و كرم ِخویش، در ارتباطهاشان میریزند. این میشود كه مردهایِ بیزن
و زندار همهگی، به سمتِ زنبارهگی میروند و خودآگاه و ناخودآگاه، جنسِ ارتباطشان
را با محارمشان به چالش میكشند. این هم به این معنیست كه زنان به مردانشان اعتمادِ
كمتری میكنند و این اعتمادِ كمتر را خودشان ایجاد كردهاند. چرا كه فضا را به
این منوال درست كردهاند. از طرفی میگویند كه شوهرانشان باید به زنانشان بسنده
كنند و از طرفی نیز میگویند كه زنها باید در كمالِ ولنگاری و رخنمایی بتوانند
در جامعه حضور پیدا كنند! مردها نیز كه در ذات تنوعطلب هستند و به حتم، همسرشان
نمیتوانند همهی این تنوعطلبی را پاسخ بگویند، زندهگی را به چالش میكشند. ***
بار
میآورد. سختی به همراه دارد. تقوا نداشتن بعضی وقتها خیلی خیلی نمود پیدا میكند
و آدم را له میكند. بعضی وقتها این آدمها به دنیا به چشم ِ یك موجودی نگاه نمیكنند
كه میتواند سر به سرشان بگذارد. یك موجودی كه شخصیت دارد و میتواند بهشان گیر
دهد. بازی ِ خودش را هم دارد و با بازیهای ما به اصطلاح آدمها فرق میكند.
ابزارهایش هم فرق میكند. قضا و قدر و تقدیر و اقبال و شانس و از این جور چیزها.
مثلن قدیمترها وقتی دنیا بهشان گیر میداد، آهی میكشیدند و میگفتند: آخ ای چرخ
و فلك. این جوریست كه اگر دنیا را اینگونه دیدی مینشینی و حواست را جمع میكنی
كه یك دفعه پایت را از گلیمت دراز نكنی. مینشینی و حواست را جمع میكنی كه تو
وارد ِ این بازیها نشوی و الخ!
پاراگراف
ِ دوم:
دعاهایمان
خیلی وقتها مستجاب میشود. مستجاب میشود و ما یادمان میرود كه یك وقتی یك دعایی
كردهایم و خدا مستجاب كرده است. مستجاب میشود و خیلی وقتها نه به آن شكل و فُرمی
كه میخواهیم. مثلن دعا میكنیم كه خدا فرصتی برای درس خواندن به ما بدهد و فكر میكنیم
این دعا نتیجهاش این میشود كه حتمن باید كنكور قبول شویم. مثلن دعا میكنیم كه خدا
به ما همسر ِ خوبی عطا كند و فكر میكنیم این معنیاش میشود اینكه فلان دختر با
همان ویژگیها را باید نصیبمان كند. خیلی وقتها یادمان میرود كه دعا كردن معنیاش
این است كه بگذاری آنجور كه او صلاح میداند مستجابش كند.
پاراگراف
ِ سوم:
این
روزها باید هی بنویسم. هی فكر كنم. هی با خودم كلنجار بروم كه یك چیزهایی درست
شود. هی سر ِ نفسم بزنم. هی غر بزنم به خودم و هی داد بزنم سر ِ راهی كه باید میرفتم
و نرفتم و فریاد بكشم سر ِ تنبلیها و
لودهگیها و غرورها و این جور "مـسـخـرهمـَـنـِـشیها". برای این
روزها زیاد به دعا نیاز دارم. میخواهم این دوره كه تمام شد، خیلی چیزها به لطف ِ
حق بهتر شده باشد. ان شاء الله.
پاراگراف
ِ چهارم:
محرم
و صفر كه میرسد، یكجوری میشوم. یك نوع ِ دیگری. همین!
سخت شده است. دوری از كتاب دارد همه چیز را به هم میریزد. (كتاب یك شیء كاغذی ِ متشكل از كلمات و جملهها نیست. یك مفهوم است. تو رو خدا این قدر به این عبارات ِ دنج، مثل ِ سایر ِ عبارات نگاه نكنید!) عدم تمركز بر روی مباحث در دورههای زمانی كوتاه مدت و میان مدت و گاهی بلند مدت، دارد استخوانهای نظریام را میشكند. كار خوب است؛ مخصوصن این جنس كاری كه دارم انجام میدهم خیلی خوب است. درس هم خوب است؛ مخصوصن این درسی كه دارم میخوانم خیلی خوب است. اما یك چیزی خیلی به هم ریخته میكند كارم را. یك چیزی در زندهگیام بوده است كه اكنون نیست خیلی اذیتم میكند. این كه دقیقن چیست و چرا اكنون نیست، نمیدانم. یك چیزهایی میدانم. مثل ِ تغییر جنس ِ بعضی عبادتها. مثل ِ نبود ِ بعضی عبادتها و از این جور قـِـسم و الخ.
این كه باید چه كار كنم را زیاد نمیدانم. بعضی وقتها به فكر این میافتم كه بیخیال درس خواندن شوم تا بتوانم آنچه را كه میباید بخوانم و سیری را كه میپسندم مطالعه كنم. بعضی وقتها نیز فكر میكنم باید بیخیال كار و بار شوم و به پروژهای بسنده كنم در حدِّ گذران ِ سادهی زندهگی كار كنم تا بتوانم به خواندن و فكر كردنهایم برسم.
شكی هم ندارم كه خیلی از فكرها و خیلی از خواندنها میتواند در عین ِ حال مفید نباشد. یعنی اصلن فكر كردن نیست. سر ِ كاریست. میدانم درب ِ علم خیلی وقتها فقط به روی ِ كسانی باز میشود كه مجاهده میكنند و در گیر و دار ِ سختیهای كار، به دنبال ِ آن میگردند.
پـلان دوم
چند روزیست كه خیلی دارم فكر میكنم به این چیزها. فكر میكنم شاید لازم باشد یك بینظمی در زندهگیام ایجاد كنم تا بتوانم به وسیلهی آن از این نظم ِ بینظم، بگریزم. به جایی هم نرسیدم؛ و فكر میكنم كه فعلن نباید برسم. منتظرم شبهای محرم برسد و بفهمانندم كه باید چه كنم و چه درست است. ان شاء الله.
پـلان سوم
"زندهگی ِ مشترك"! از این لفظ زیاد خوشم نمیآید. این لفظ یك بار ِ غربی دارد. آن چیزی كه زندهگیست را تبدیل میكند به یك نوع ِ نگاه ِ غیر ِ بومی ِ غیر اسلامی به زندهگی. یك نگاه ِ مكانیكی ِ ریاضیوار. یك نحوه خطكشی كردن و دوری ِ از ایثار در زندهگی. الحمدلله زیاد به این نحوه نگاه نزدیك نشدهایم. این را نیز مدیون ِ همسرم هستم. نـُخْـتـه! همسرم را دوست دارم. آن هم خیلی دوست دارم. به اینكه قرآن زن را برای آرامش خلق كرده است، رسیدم. به وضوح دیدم كه یك زن میتواند وجود ِ مرد را به آرامش برساند. این را هنوز برای همسرم توضیح ندادهام.
پـلان چهارم
دلم برای خیلی چیزها تنگ شده است. چیزهایی كه دنیای ِ جدید از آنها منعم كرده است. برای این كه بروم شیراز و در مراسم ِ عقدكنان ِ صالح شركت كنم. برای اینكه یك روز ِ طولانی را با حیدر در مورد ِ زندهگی و نه چیز ِ دیگری حرف بزنم. اینكه بنشینم و وقتی دارم شعر ِ چاووشی ِ اخوان را میخوانم لذت ببرم. برای اینكه با رضا قرار ِ كوه بگذاریم و از چارچوب ِ اداری خارج شویم و از حالت ِ ارادی را خارج شویم.
ـ
پست ِ قبلی را خیلیها خواندند. حتا بعضیها ادامهاش دادند. اگرچه آن ادامهها،
جز بعضی از بندهای ِ كاغذ رنگی به پست ِ قبلی نمیآمد. پست ِ قبلی تعریف ِ دنجنویس
از بعضی چیزها بود. به جای ِ بند و بندیلكهای شرحوارهای، آن پست نگاشته شد. كمی
تامل میخواهد فقط تا بشود آن دنیاها را فهمید و ازشان متنفر شد. در قسمت نظرات نیز دختركی نظر
داده بود كه باید رعایت ِ دختركانی را كه بنده را از نزدیك میشناسند بكنم و هر چیزی
را در دنج ننویسم. این در حالی ست که كه فكر میكنم كسی كه بنده را از نزدیك بشناسد، این پست
برایش چیز ِ عجیبی نیست. اما به شرط ِ اینكه بنده را از نزدیك بشناسد و سعی نكند
قضاوتش را در مورد دنجنویس بسنده به چند جلسه همنشینی رسمی كند. وقتی میشود
دنجنویس را شناخت كه چند مجلس با او همراه شد و روی ِ صندلیهای لهستانی كافه
گودو، رو به رویاش نشست و تفسیرش را از این دنیا شنید. با او قدم زد و ... . قول
میدهم همان دختركها به دو هفته كشیده نشده، دنیای ِ دیگری را میبینند.
ـ
زورخانهها را خیلی نمیشناسم. اما آنجا به نظرم یك چیزی مثل ِ بزرگتری و كوچكتری
هنوز معنی میدهد.(معنا با معنی فرق دارد. این را یادم باشد یكبار توضیح دهم.) خیلی
وقت است طعم ِ بزرگتری و كوچكتری را نچشیدهام. شما چه؟ كوچكتری و بزرگتری البت یك
چیزیست نزدیك به مرید و مرادی، البت با طعم ِ اجتماعیاش، نه عرفانی و اخلاقی.
گرفتید كه؟!
ـ
بست....
ـ آدمها
با هم تفاوت دارند. فرق از این جهت كه سرِ یكی توی حساب و كتاب و دخل و خرج است و
سرِ یكی هم توی حساب و كتاب و دخل و خرج! این دو نفر هم با هم خیلی فرق دارند.
مثلِ دو نفری كه دو ساعت درس میخوانند و یكیشان از قضا بیست میگیرد و آن یك
نفرِ دیگر، ده! آدمها با هم فرق دارند. مثلِ فرقِ دو نفری كه نماز میخوانند و یكی
مثلِ ابنِ سینا، مسئلههای علمیاش را به وسیلهی نماز مرتفع میكند و یكی دیگر،
تعالی میجوید! از مسئله دور نشویم. آدمها با هم فرق میكنند. هیچ دو نفری كارشان
نعل به نعل شبیه هم نیست. این مسئله حتا در مورد حرف زدن نیز صادق است. دو نفر یك
جمله را تكرار كنند و اما یك مفهوم را جا به جا نمیكنند!
ـ كتابخانه
ابتیاع شد. تا به حال از این همه وسایلی كه برای ِ خانه خریداری كرده بودیم، هیچكدام
مثل ِ كتابخانه مفید نبوده است. حال میشود رفت و كتابهایی را كه چندماهیست
خانهی والدین مانده است، آورد.
ـ
اینترنتِ خانهمان نیز راه افتاد؛ البت با سرعتِ پایین.
تبلیغات

